ساعت وبلاگ
ديكشنري آنلاين انگليسي به فارسي
موسيقي...فرزادفرزين-چترشكسته
Born on:
September 25, 2004
تصويرتصادفي
حكايت عشــق!
قصه آن دختر را مي داني؟همان دخترک نابینا,كه از خودش تنفر داشت
,كه از تمام دنيا تنفر داشت,و فقط يك نفر را دوست داشت
دلداده اش را,وبه او چنين گفته بود:((اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يك لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد))
وچنين شد كه آمد آن روزي كه يك نفر پيدا شد كه حاضر شودچشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد...
ودختر آسمان را ديد و زمين را,رودخانه و درختها و آدميان را ديد.دلداده به ديدنش آمد ياد آور وعده ديرينش گفت:((بيا و با من عروسي كن ببين كه سالهاي سال منتظرت مانده ام))
دختر ناراحت شد وبا زمزمه به خود گفت:((اين چه بخت شومي است كه مرا رها نميكند))
دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد:قادر به همسري با او نيست...
دلداده رو به ديگر سو كرد كه دختر اشكهايش را نبيند و در حالي كه از او دور ميشد هق هق كنان گفت:((پس به من قول بده كه مواظب چشمانم باشي))
و فرداي آنروز خبري در شهر پيچيد,پسري نابينا خود كشي كرده است...
+
به يادگار مانده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:25 با دستان مهدی
|
خداحافظی طولانی
دوستان من شرايط روحي خيلي بدي دارم و فوق العاده زياد اعصابم داغونه
اگه يكي مي اومد تو كوچمون و داد ميزد كي دوست داره بميره
مطمئنم اولين داوطلب من بودم حالا ديگه از مرگ نمي ترسم
خلاصه ممكنه اين وبلاگ تا مدت زيادي آپ نشه
اصلا حوصله زندگي رو ندارم چه برسه به اينكه بيام تو اينترنت
همتون رو دوست دارم تورو خدا برام دعا كنيد
فعلا باي تا يه مدتي
+
به يادگار مانده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:24 با دستان مهدی
|
Live Without Love Is Impossible
روزی آمدی
زندگی کردی و لحظه ها گذشت
و آنگاه که رفتی
کوله باری از خاطرات تو باقی ماند برایم
هر چندخاطره انگیز بود لحظه به لحظه ای كه در کنارم بودی
اما دلتنگم از نبودنت
{}{}{}
ميبيني؟؟؟ديگه رسيدم ته خط!
{}{}{}
تو اين دنيا من تنهاترينم...ولي تنهائي رو دوست دارم !
{}{}{}
+
به يادگار مانده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:9 با دستان مهدی
|
فردا میاید...چه بخواهیم و چه نخواهیــــــــــــم...
در قبرستان عشق تو من تنها مدفون نیستم
===
...انتظار ,انتظار و باز هم انتظار
===
اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن
با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن
زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن
مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت
از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن
دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار
اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن
چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش
همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن
اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز
هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن
===
ببار ای ابر که تنها صدای تو آرامم میکند
و چه زیباست صدای قطراتت وقتی بر شیشه میزند
===
+
به يادگار مانده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:28 با دستان مهدی
|
شهر هــــــــــــــــــــــرت!!!
شهر هرت
شهر هرت کجاست؟
شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..
شهر هرت جایی است که .......
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست...!!!!!!
+
به يادگار مانده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:17 با دستان مهدی
|
عشق من دوستت دارم تا ابـــد
عشق من پس کی می آیی؟؟؟
===
نازنینم سفرت خوش منتظرت میمانم
===
بمان با من كه من بي تو صدايي خسته در بادم
در اين اندوه بي پايان بمان تنها تو دريادم
بلور اشكهاي من همان آغاز تنهاييســـــــت
مرور خاطرات دل عجب تكرار زيباييست
===
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
===
واین است مرام ما ایرانیان مردم دوست
===
ودر آخر یه عکس از خودم
===
+
به يادگار مانده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 5:22 با دستان مهدی
|
هنرم بود که هرگز نشوم یار کسی..تا که رخسار تو دیدم هنرم باطل گشــــت!!!
سلام دوباره به همه ی دوستان گل این آپ جالبه...دوست داشتید نظر هم بذارید
ديروز شيطان را ديدم
در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص، دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد.
و در ازايش چيزي ميداد
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند.
و بعضي پارهاي از روحشان را بعضيها ايمانشان را ميدادند.
و بعضي آزادگيشان را
شيطان ميخنديد.
و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم، فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم.
نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد.
ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:
البته تو با اينها فرق ميكني. تو زيركي و مومن.
زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد.
اينها سادهاند و گرسنه.
به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود.
گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
ساعتها كنار بساطش نشستم
تا اين كه چشمم به جعبهي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي
ديگر بود.
دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد
بگذار يك بار هم او فريب بخورد
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.
توي آن اما جز غرور چيزي نبود.
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.
فريب خورده بودم، فريب.
دستم را روي قلبم گذاشتم، نبود!
فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
ميخواستم يقه نامردش را بگيرم.
عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.
به ميدان رسيدم،
شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد، بلند شدم.
بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم،
صداي قلبم را
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم
به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
===
دارم ميرم نگو نرو
هوا هواي رفتنه
هرچي بوده تموم شده
چاره ي ما گذشتنه
دارم ميرم تا سرنوشت
ماروبه بازي نگيره
خوب ميدونم اين عاشقي
از ياد هر دو مون ميره
دارم ميرم نگو نرو
دارم ميرم نگو بمون
وقت خداحافظيــه
قصه ي عاشقي نخون
تو روخدا گريه نكن
غضه ي رفتنو نخور
بهتره كه تموم كنيم
توهم دلو ازم ببر
يادم مياد روزي رو كه
ما دوتا دل داده بوديــم
اما حالا ميخندمـــو
ميگم چقدر ساده بوديم
يادم مياد روزي رو كه
پر ميكشيديم واسه هم
اما حالا نشسته جاش
يه عالمه غصه و غم
شايــد ديگه نبينمت
شايد نگاه آخره
چشماي بي گناه تو
آتيش به جــونم ميزنه
سادگي اشتبـــاه ما
گناه ما دلبستــنه
جدائي سرنوشت تو
تنهائــي تقدير منه
===
شباي من هست شباي سرد
كدوم آدميه كه ميگه نداره درد
ميبيني ميكشم چه زجرا
من بدم مياد از همه شبهــا
ببين ديگه در آرزوي مرگم من
لابد تو هم ميخواي بگي چرت ميگم حتمآ
ولي شخصآ من ديگه خستم
آخه تا كي بايد ببارم من هر شب
پس رسمآ من از دست رفتم
چون عشق من كرد منو تركم
===
بهت گفتم قلب منو شکوندی و خط خطی کردی...
باورت نشد حالا قلبمو از تو سینه درآوردم تا بهت ثابت کنم...
===
+
به يادگار مانده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:50 با دستان مهدی
|
در عجبم که گردش این جهان به کام کیست؟؟؟
نگو بار گران بودیم و رفتیم
بگو با دیگران بودیم و رفتیم
=======
عشق زیباست
مرگ من تماشائیست
=======
کاش می دانستم چیست آنکه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست؟
=======
روزي از خیابانی گذر کردم . ديدم روي صندلی نوشته شده بود
اگه جواني عاشق شد چه کند ؟ منم نوشتم بايد صبر کند .
براي بار دوم که از آنجا رد مي شدم ديدم زير نوشته من کسي
نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه کند ؟ منم با بي حوصلگي
نوشتم : بميرد بهتر است .. براي بار سوم که از آنجا رد
ميشدم انتظار داشتم نوشته اي را بيابم اما زير نوشته ام
يک جوان مرده يافتم
=======
ساده بگویم عشق من دوستت دارم...
=======
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد...
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد...
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند...
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد...
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد...
=======
حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست...
من پرستوی خزان دیده و خاموش توام...
=======
+
به يادگار مانده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 4:27 با دستان مهدی
|
بر هر کس مینگرم از این جهان شاکیست...
سلااااام من دوباره اومدم...این آپم شامل چند تا عکسه...
=======
این اولیش
=======
اینم دومیش....حالشو ببرید
=======
و اما جک و روز
=======
و اما چند تا جوک هم میذارم...تا بعد
=======
گاه اولت در من اثر کرد نگاه دومت عاشق ترم کرد نگاه سومت ديوانه ام کرد اي بابا گندشو در اوردي نگاه آخرت ديگه هيز بازي بود
ميگن علي دايي رو توي پلي استيشن هم نميشه تعويض کرد
رشتيه به دوستش ميگه : يه زن گرفتم بيا بريم حال کنيم
به رشتيه ميگن يه دختر پاک و معصوم و خوب سراغ داري ؟؟؟ ميگه : آره شبي هفت تومن
به غضنفر مي گن ساندويچ خوردي ؟ ميگه : آره آخرش مزه کاغذ مي ده
به ترکه خبر ميدن: بابا شدي! ميگه: پس به زنم نگيد ميخوام سورپرايزش كنم
ترکه پدرو مادر خودش رو مي كشه ازش ميپرسن چرا كشتي ميگه بالاخره بعد از 30 سال به رابطه كثيفشون پي بردم
بچه:مامان نهار چي داريم؟ مادر با عصابنيت:زهر مار بچه:اخ جون از شر املت راحت شديم
اگه بين 6 تا قزويني گردن کلفت توي يک اتاق گير افتادي چه کار مي کني؟!!... تو که کاري از دست بر نمياد.... پس سعي کن بهت خوش بگذره
يه موز و يه پسته با هم دعواشون مي شه، موز به پسته ميگه: که چي بشه؟ هميشه نيشت بازه؟ پسته ميگه: از تو که بهترم، بخاطر 200 تومن جلوي همه شلوارت رو مي کشي پايين
يه بنده خدايي ميگه: من دو بار ازدواج کردم هر دو بار هم بد شانسي آوردم همسر اولم ترکم کرد دومي ترکم نمي کنه
غضنفر داشته دنده عقب با ماشين از كوه مي رفته بالا بهش مي گن چرا دنده عقب ميري مي گه اخه مي ترسم بالا جا نباشه نتونم دور بزنم بعدا وقتي مي خواسته پايين بياد باز مي بينن داره دنده عقب مي ياد مي گن الان چرا دنده عقب مي ياي مي گه آخه بالاي كوه جا بود تونستم دور بزنم
يه دکتري رفته بوده يكي از دهات و بهشون اصول بهداشت و نظافت رو ياد مي داده. اتفاقأ همون موقع يه گربه اي داشته اونشو مي ليسيده و خودشو تميز مي كرده. جناب دكتروسط سخنراني ميگه: مثلأ نگاه كنيد، حتي اين گربه كه حيوونه و عقلش نمي رسه هم داره خودشو تميز مي كنه. يهو يكي از دهاتيها از وسط جمع بلند مي شه ميگه: آقاي دكتر، نه فكركني عقلمان نمي رسد ها، زبانمان نمي رسد
غضنفر چربي داشته ميره دکتر، دکتر بهش ميگه روزي 2 کيلومتر بايد بدوي... بعد از چند روز غضنفر زنگ ميزنه به دکتر ميگه: رسيدم لب مرز، چيکار کنم
به لره مي گن عروسي پسرت كي هست؟ ميگه: اين دوشنبه نه، چهارشنبه بعدي
غضنفر به زنش مي گه 3 تا حيوان نام ببر که با خ شروع بشه. زنش مي گه: خودت، خواهرت خدابيامرز مادرت
به غضنفر مي گن اذون بگو: مي گه همه چيز با يک نگاه شروع شد
اي همه وجود من . اي كسي كه پا گذاشتي رو قلب من . اي كسي كه درو بستي به روي من. درو باز كن دستم مونده لاي در
نگاهت چون عقاب ....دلت چون دريا ..... دستانت چون آتش قدت مثل سرو ......صدايت چون آوازه پرنده هيچ چيزيت مثل آدم نيست
حوزه ي علميه قم اعلام کرد به علت ترافيک طلاب در شهره قم طلاب از فردا به صورت امــــــامه ي سياه و سفيد ( زوج و فرد ) در شهر تردد کنند
ترکه با رشتيه دعواش مي شه.يه چک مي خوابونه زير گوشش رشتيه هم غيرتي مي شه و مي گه يا پنج تن بعد ترکه رو بلند مي کنه و مي کوبه زمين ترکه پا مي شه و مي گه: اين خيلي نا مرديه! 6 نفر به يه نفر
دختر به دندان پزشک : آقاي دکتر من از دندون کشيدن بيشتر از حامله شدن مي ترسم دکتر : زود تصميم بگير مي خوام صندلي رو تنظيم کنم
=======
+
به يادگار مانده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:39 با دستان مهدی
|
سفر
بچه ها خوبی بدی از ما دیدید به بزرگی خودتون ببخشید...من دارم یه ۹ روزی میرم سفر وقتی برگشتم ان شاءالله با آپ های قشنگ در خدمتتون هستم...برام دعا کنید...دست بوس همه ی شما مهدی
+
به يادگار مانده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:23 با دستان مهدی
|
تولدت مبارک(مهسای عزیزم)
۱۶ اسفند تولد بهترین زیباترین پاکترین روراست ترین مهربونترین پاکدلترین...آدمی هست که من تو دنیا دارم...اون الآن ۱۷ سالشه و امیدوارم تا ۱۱۷ سالگی سالم و سرحال زندگی کنه...من پیشش نیستم تا بتونم یه کادو هر چند بی ارزش اما به صورت یه یادگاری رو بهش بدم...می دونم که این روزها خیلی سر حال نیست اما امیدوارم سراسر زندگیش شادی و لبخند باشه...به جز این کار دیگه ای نمیتونستم واسش بکنم...مهسای عزیزم تولدت مبارک...خدایا خودت حفظش کن
+
به يادگار مانده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:2 با دستان مهدی
|
یکی رادوست می دارم...نامش مهسا است و من دیوانه ی او هستم
آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…
یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…
یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با
خود به دشت دوستی ها برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…
یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم
زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …
یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من
آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …
او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم
می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…
آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،
بمان و تسلیم احساسات پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....
می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....
ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره
درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من
،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!
+
به يادگار مانده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 14:35 با دستان مهدی
|
کارت پستالهای رمانتیک
حالشو ببرید...
+
به يادگار مانده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:54 با دستان مهدی
|
ولنتاین
روز ولنتاین رو به تمومه عشاق مثل خودم و مهسا تبریک میگم و امیدوارم هر کی مثل خودم از یارش دوره تا ولنتاین سال بعد پیش معشوقش باشه
+
به يادگار مانده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:52 با دستان مهدی
|
مهسا جون
مهسای عزیزم هرچقدر به این درو اون در زدم نتونستم یه عکس باحال در حد کمالاته تو پیدا کنم تا بذارمش تو وبلاگم اما دوست دارم همینجا بهت بگم از هرچی مقیاسه اندازه گیریه بیشتر دوستت دارم
+
به يادگار مانده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 2:28 با دستان مهدی
|
چشمات
کجایی که مدام چشمات تو خیالمه
+
به يادگار مانده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 20:52 با دستان مهدی
|
"آغوش"
جای تو در آغوش گرمم خالیست
+
به يادگار مانده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:29 با دستان مهدی
|
سکوتم از رضایت نیست ... دلم اهل شکایت نیست
سکوتم از رضایت نیست...دلم اهل شکایت نیست
+
به يادگار مانده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:37 با دستان مهدی
|
سلام ای بی وفا
سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم سلام ای خنجر حرفای مردم سلام ای آشنا با رنگ خونم سلام ای دشمن زیبای جونم بازم نامه می دم با سطر قرمز آخه این بار شده من با تو هرگز نمی خوام حالتو حتی بدونم تعجب می کنی آره همونم همونی که زمونی قلبشو باخت همون که از تو یک بت ، یک خدا ساخت همونی که برات هر لحظه می مرد که ذکر نامتو بی جون نمی برد همونم که می گفتم نازنینم بمیرم اما اشکاتو نبینم همون که دست تو ، مهر لباش بود اگه زانو نمی زد غم باهاش بود حالا آروم نشستم روی زانوم ولی دیگه گذشت اون حرفا ، اقا تعجب می کنی آره عجیبه می خوام دور شم ازت خیلی غریبه خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟ با این نامردیات بازم باهاتم ؟ برات کافی نبود حتی جوونیم تموم شد آره گم شد مهربونیم دیگه هر چی کشیدم بسه پسر نمی بینیم همو این خوبه ، بهتره دیگه بسه برام هر چی کشیدم فریبی بود که من از تو ندیدم ؟ دروغی هست نگفته مونده باشه ؟ کسی هست تو خیال تو نباشه ؟ عجب حتی دریغ از یک محبت دریغ از یک سر سوزن صداقت دریغ از یک نگاه عاشقونه دریغ از یک سلام بی بهونه نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست اگر چه این چیزا درد شما نیست گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟ چیه توهین به ذات محترم شد ؟ دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ که عشق ما رسید به سد هرگز
+
به يادگار مانده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:14 با دستان مهدی
|
فیلم ترسناک
+
به يادگار مانده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:6 با دستان مهدی
|
قلبم مال تو
+
به يادگار مانده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:31 با دستان مهدی
|
یه عکس زیبا از نمک آبرود که پارسال خودم گرفتم...
+
به يادگار مانده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:43 با دستان مهدی
|
پیرامون تنهایی های این شبها ...
چه می توانم کرد آستان چشم ترا
که سخت حیرانم امتحان چشم ترا
قبول می کندم یا نه این کمانی مست
که تیر می خورم اینبار آن چشم ترا
قبول می کندم یا نه این دو راهه ی گیج
که گم شدم خط پیدا نهان چشم ترا
قبول می کندم مست می شوم اینبار
و فاش می گویم داستان چشم ترا
چه حکمت است که بر من فرود می آرد
باران متن ناگهان چشم ترا
کجای این غزل گیج می توان نسرود
زمین چشم ترا آسمان چشم ترا
نه خواب خرگوش است این نه حیله ی صیاد
شکار خواهم شد روبهان چشم ترا
اعوذ باله اگر آسمان دروغ شود
خطا نگفته کسی کهکشان چشم ترا
+
به يادگار مانده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:20 با دستان مهدی
|