تبليغاتX
*عشق یعنی زندگی را باختن*
کاش زندگی زیباتر بود
 coming soon
احتـــمالآ توی مرداد ماه بر میگردم...!
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 5 خرداد1388  |
 باي تا هاي

دوستان عزيزم بايد بگم كه من حدودآ تا ۲ ماه يعني دقيقا تا بعد از محرم و صفر ديگه آپ نميكنم تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خدا كنه تو اين زمستون هم مثل پارسال زياد برف بيادتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

دلم براي همتون تنگ ميشـــهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اين هم آخرين آپ من قبل از خداحافظيه ۲ ماهه تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تورو خدا گريه نكن

انقدر نگو نرو نرو

بغضم داره ميتركه

انقدر بهم نگو بمون

اينجوري بيتابي نكن

الهي قربونت برم

خدا نگهدارت باشه

بايد برم بايد برم

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 7 دی1387  |
 عاشقانه هـــا

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند." 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar-20.com

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 13 آذر1387  |
 اين نيـــز بگــــذرد
سلام من بعد از چند وقت برگشتم تو این مدت سفر بودم ببخشیدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irدیگه خلاصه شرمنده اگه به کامنتهاتون جواب ندادمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir این هم اولین آپ بعد از برگشتنمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir...

...

بذار خيال كنـــم هنـــوز ترانـــــه هـــامو ميشنوي

هنــوز هوامــو داري و هنـــــوز صدامو ميشنوي

بذار خيـــال كنم هنــوز يــــه لحـــظه از نــــيازتم

بيـــــا بذار خيــــال كنم هــنوز ترانــــــه ســـازتم

بذار خيال كنم منــــم اون كه دلت تنــــگه بـراش

اوني كه وقتي تنهايي پر ميشي از خاطـره هاش

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 25 آبان1387  |
 حكايت عشــق!

عاشق نابينـــا

قصه آن دختر را مي داني؟همان دخترک نابینا,كه از خودش تنفر داشت,كه از تمام دنيا تنفر داشت,و فقط يك نفر را دوست داشت

دلداده اش را,وبه او چنين گفته بود:((اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يك لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد))

وچنين شد كه آمد آن روزي كه يك نفر پيدا شد كه حاضر شودچشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد...

ودختر آسمان را ديد و زمين را,رودخانه و درختها و آدميان را ديد.دلداده به ديدنش آمد ياد آور وعده ديرينش گفت:((بيا و با من عروسي كن ببين كه سالهاي سال منتظرت مانده ام))

دختر ناراحت شد وبا زمزمه به خود گفت:((اين چه بخت شومي است كه مرا رها نميكند))

دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد:قادر به همسري با او نيست...

دلداده رو به ديگر سو كرد كه دختر اشكهايش را نبيند و در حالي كه از او دور ميشد هق هق كنان گفت:((پس به من قول بده كه مواظب چشمانم باشي))

و فرداي آنروز خبري در شهر پيچيد,پسري نابينا خود كشي كرده است...

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 14 تیر1387  |
 Live Without Love Is Impossible

روزی آمدی

 

زندگی کردی و لحظه ها گذشت


و آنگاه که رفتی

 
کوله باری از خاطرات تو باقی ماند برایم


هر چندخاطره انگیز بود لحظه به لحظه ای كه در کنارم بودی


اما دلتنگم از نبودنت

{}{}{}

ميبيني؟؟؟ديگه رسيدم ته خط!

{}{}{}

تو اين دنيا من تنهاترينم...ولي تنهائي رو دوست دارم !

{}{}{}

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 23 اردیبهشت1387  |
 فردا میاید...چه بخواهیم و چه نخواهیــــــــــــم...
قبرستان عشق,.. 

در قبرستان عشق تو من تنها مدفون نیستم

===

...انتظار ,انتظار و باز هم انتظار

===

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

===

ببار ای ابر که تنها صدای تو آرامم میکند

و چه زیباست صدای قطراتت وقتی بر شیشه میزند

===

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 17 اردیبهشت1387  |
 شهر هــــــــــــــــــــــرت!!!

شهر هرت

شهر هرت کجاست؟

شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب

شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن

شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟

شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند

شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر

شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت

شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند

شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف

شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن

شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن

شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری

شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام

شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن

شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه

شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی

شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی

شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...

شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه

شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن

شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..

شهر هرت جایی است که .......

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست...!!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387  |
 هنرم بود که هرگز نشوم یار کسی..تا که رخسار تو دیدم هنرم باطل گشــــت!!!
سلام دوباره به همه ی دوستان گل این آپ جالبه...دوست داشتید نظر هم بذارید

ديروز شيطان را ديدم

در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود:

غرور، حرص، ‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد.

و در ازايش چيزي مي‌داد

بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند.

و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند.

و بعضي آزادگيشان را

شيطان مي‌خنديد.

و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.

حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:

من كاري با كسي ندارم، ‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.

نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد.

مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم.

آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:

البته تو با اينها فرق مي‌كني. تو زيركي و مومن.

زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.

اينها ساده‌اند و گرسنه.

به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود.

گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم

تا اين كه چشمم به جعبه‌ي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي

ديگر بود.

دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد

بگذار يك بار هم او فريب بخورد

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.

توي آن اما جز غرور چيزي نبود.

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.

فريب خورده بودم، فريب.

دستم را روي قلبم گذاشتم،‌ نبود!

فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم.

عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.

به ميدان رسيدم،

شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.

اشك‌هايم كه تمام شد، ‌بلند شدم.

بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم،

صداي قلبم را

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم

به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

===

دارم ميرم نگو نرو

هوا هواي رفتنه

هرچي بوده تموم شده

چاره ي ما گذشتنه

دارم ميرم تا سرنوشت

ماروبه بازي نگيره

خوب ميدونم اين عاشقي

از ياد هر دو مون ميره

دارم ميرم نگو نرو

دارم ميرم نگو بمون

وقت خداحافظيــه

قصه ي عاشقي نخون

تو روخدا گريه نكن

غضه ي رفتنو نخور

بهتره كه تموم كنيم

توهم دلو ازم ببر

يادم مياد روزي رو كه

ما دوتا دل داده بوديــم

اما حالا ميخندمـــو

ميگم چقدر ساده بوديم

يادم مياد روزي رو كه

پر ميكشيديم واسه هم

اما حالا نشسته جاش

يه عالمه غصه و غم

شايــد ديگه نبينمت

شايد نگاه آخره

چشماي بي گناه تو

آتيش به جــونم ميزنه

سادگي اشتبـــاه ما

گناه ما دلبستــنه

جدائي سرنوشت تو

تنهائــي تقدير منه

===

شباي من هست شباي سرد

كدوم آدميه كه ميگه نداره درد

ميبيني ميكشم چه زجرا

من بدم مياد از همه شبهــا

ببين ديگه در آرزوي مرگم من

لابد تو هم ميخواي بگي چرت ميگم حتمآ

ولي شخصآ من ديگه خستم

آخه تا كي بايد ببارم من هر شب

پس رسمآ من از دست رفتم

چون عشق من كرد منو تركم

===

بهت گفتم قلب منو شکوندی و خط خطی کردی...

باورت نشد حالا قلبمو از تو سینه درآوردم تا بهت ثابت کنم...

===

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 30 فروردین1387  |
 در عجبم که گردش این جهان به کام کیست؟؟؟

نگو بار گران بودیم  و رفتیم

بگو با دیگران بودیم و رفتیم

=======

عشق زیباست

مرگ من تماشائیست

=======

کاش می دانستم چیست آنکه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست؟

=======

روزي از خیابانی گذر کردم . ديدم روي صندلی نوشته شده بود

 اگه جواني عاشق شد چه کند ؟ منم نوشتم بايد صبر کند .

براي بار دوم که از آنجا رد مي شدم ديدم زير نوشته من کسي

نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه کند ؟ منم با بي حوصلگي

 نوشتم : بميرد بهتر است .. براي بار سوم که از آنجا رد

ميشدم انتظار داشتم نوشته اي را بيابم اما زير نوشته ام

يک جوان مرده يافتم

=======

ساده بگویم عشق من دوستت دارم...

=======

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد...

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد...

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند...

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد...

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد...

=======

حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست...

من پرستوی خزان دیده و خاموش توام...

=======

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 23 فروردین1387  |
 کارت پستالهای رمانتیک

 

 حالشو ببرید...

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 26 بهمن1386  |
 یه عکس زیبا از نمک آبرود که پارسال دائیم گرفته...
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 10 بهمن1386  |
 پیرامون تنهایی های این شبها ...

 چه می توانم کرد آستان چشم ترا

که سخت حیرانم امتحان چشم ترا

قبول می کندم یا نه این کمانی مست

که تیر می خورم اینبار آن چشم ترا

قبول می کندم یا نه این دو راهه ی گیج

که گم شدم خط پیدا نهان چشم ترا

قبول می کندم مست می شوم اینبار

و فاش می گویم داستان چشم ترا

چه حکمت است که بر من فرود می آرد

باران متن ناگهان چشم ترا

کجای این غزل گیج می توان نسرود

زمین چشم ترا آسمان چشم ترا

نه خواب خرگوش است این نه حیله ی صیاد

شکار خواهم شد روبهان چشم ترا

اعوذ باله اگر آسمان دروغ شود

خطا نگفته کسی کهکشان چشم ترا

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 17 دی1386  |
 
 
بالا