تبليغاتX
پـســرک مغـــــرور
پـســرک مغـــــرور
قالب وبلاگ

هشدار:خواندن این متن برای افراد زیر ۱۸سال-بیماران قلبی-افراد کهنسال و خانمهای باردار ممنوع  میباشد :) 

نمیدونم از کجاش شروع کنم

یعنی امشب یه اتفاق افتاد به مراتب از ماجرای گم شدن سوییچ وخیم تر بود

همه چیز از اون زنگ لعنتی شروع شد

دقیقا ساعت 7:30 غروب از باشگاه بیلیارد زنگ زدن واسه لواسون ماشین خواستن

منم که بنزینم پر بود گفتم تو اوج ترافیک این بهترین سرویس میتونه باشه

هرکی تو آژانس بود قبول نکرد اون یارو رو ببره تا اینکه رزروشن به من گفت تو میبریش؟

منم از خدا خواسته گفتم آره

رفتم سوارش کردم مث آدم میخواستم بندازم از بابایی و اون طرفا برم لواسون که این یارو نمیدونم از کجاش یه راهی رو نشون داد گفت از اینجا برو

ما رفتیم نیم ساعت بعد دیدم از جاجرود سر در آوردیم

بعد عین فیلمای ترسناک که یهو آدما از راه اصلی منحرف میشن و میرن تو یه جاده فرعی و یه عالمه بلا سرشون میاد ما هم دقیقا این اتفاق برامون افتاد

یکی از فرعی ها رو گفت برو تو یه نگهبانی اول جاده بود که یارو توش خواب بود ما هم همینجوری رفتیم تو

تازه فهمیدم رو سد لتیان هستیم

آقا ما حدود 10 کیلومتر که از نگهبانی رفتیم تازه رسیدیم به سد لتیان بعد خونه این یارو هم 30-40 کیلومتر بعد از سد بود

ما هی میرفتیم این جاده لعنتی مگه تموم میشد دیگه کفری شده بودم

این یارو هم که یه ریز داشت در گوش ما شعر میگفت

خلاصه بعد از حدود 20 دقیقه که از سد گذشته بودیم یارو گفت رسیدیم همینجا نگه دار

یعنی فقط اینو بگم اونجا همون یه خونه بود که این یارو توش زندگی میکرد خلاصه ما اینو پیاده کردیم اما اصل داستان هنوز مونده

پس گوش کن تا ادامشو بگم

ما تو راه برگشت بودیم که یدفه رفتم تو یه دست انداز نافرم و ماشین خاموش کرد

هرچی استارت میزدم روشن نمیشد

یعنی اصلا دینام از کار افتاده بود و برق ماشین رو پخش نمیکرد

یعنی بدبختی بدتر از این ممکن نبود

اومدم زنگ بزنم به امداد خودرویی چیزی که دیدم وای خدایا آنتن نیست فقط نوشته تماسهای ضروری

حالا منم هرچی آتش نشانی و اورژانس و پلیس و ... میگیرم اصلا بوق نمیخوره

داشت اشکم در میومد

اونجا تاریکه تاریک بود هوا هم سرده سرد یه سکوت سنگینی داشت که منو دیوونه میکرد

هر چند ثانیه یک بار هم صدای زوزه گرگ میومد

حالا فکرشو بکن من وسط جاده ای هستم که یه طرفش اون پایین سد لتیان بود یه طرفش کوه بود

رفتم چند دقیقه تو ماشین نشستم

فکر کردم برم اون اتاقک نگهبانی و کمک بیارم که یادم اومد با ماشین از اونجا تا خونه این یارو نیم ساعت طول کشید حالا اگه بخوام پیاده برم که 4 ساعت طول میکشه

 تازه هیچ تضمینی نبود که سالم برسم اونجا

نزدیک 60 بار گوشی رو خاموش روشن کردم که شاید آنتنش بیاد اما فایده نداشت

پیش خودم نشستم فک کردم که چی شد که ماشین خاموش کرد یدفعه یادم اومد

امروز ظهر ماشین رو بردم کارواش و عین اوسگولا گفتم موتورشویی کنه بعد از اون ماشین قاطی کرده بود همه درها بسته بود اما علامت در باز است رو صفحه کیلومتر بود

یا هی فلاشرام روشن میشد

همه گفته بودن موتورشویی ماشینو داغون میکنه من الاغ گوش نکرده بودم

پس فهمیده بودم ماشین چه مرگشه ولی بازم فرقی نمیکرد چون نمیدونستم چیکار کنم

حدود 1 ساعت گذشت و من دست روی دست گذاشته بودم

برای چندمین بار نزدیکای خودم صدای خش خش شنیدم

یعنی داشتم دیوونه میشدم

نمیدونم تو کوه حیوونی جونوری چیزی نزدیکم بود یا من توهم زده بودم

رفتم تو ماشین شیشه سمت راننده هم پایین بود و چون برق ماشین قطع بود نمیشد شیشه رو داد بالا

هر ثانیه منتظر این بودم یه اتفاق وحشتناک بی افته

منم فیلم ترسناک زیاد میبینم حالا تک تکشون اومده بودن تو ذهنم

یه دفعه یه چیزی تو دهنم جرقه زد

چند وقت پیش بازم ماشین اینطوری خاموش کرده بود

رفیقم نگا کرد گفت کابل دینام سوخته کابل دینامــم رو عوض کرد دوباره برق اومد تو ماشین

بعد از اون قضیه من چندتا کابل دینام یا بهش کابل فیوز هم میگن تو داشبور داشتم

دیگه آخرین امیدم بود

با نور فندک از تو داشبوردم که با بازار شام هیچ فرقی نداره یه کابل پیدا کردم

اون کابل قبلی رو در آوردم اثری از سوختگی نداشت

کابل جدید رو به جاش وصل کردم یدفه..............یدفه لامپ سقفی روشن شد و فلاشرام شروع کردن به زدن

یعنی انگار دنیا رو به من دادن

با هزار سلام و صلوات نشستم تو ماشین اولین کار شیشه رو دادم بالا چندتا دعای آبدار تو دلم کردم و استارت زدم

وای خدای من باورم نمیشه ماشین روشن شد

یعنی احساسمو نمیتونم بگم اصلا باورم نمیشد

ساعت حدود 12 بود گازشو گرفتم از اینکه دارم از اون جهنم خراب شده فرار میکنم احساس خوشحالی داشتم

اومدمو اومدمو اومدم تا به اتاقک نگهبانی رسیدم

یارو هنوز خواب بود

افتادم تو جاده اصلی یه نفس راحت کشیدم

مثل دیوونه ها رانندگی میکردم ترس هنوز تو وجودم بود فکر کنم با سرعت 150 تا داشتم میومدم

دوست داشتم سریعتر از اون جای لعنتی دور بشم

بعد از نیم ساعت رسیدم تهران

تا 2 ساعت قبل فکر نمیکردم دیگه بتونم تهران رو ببینم

هیچ وقت از دیدن مردم-ماشینا و... انقدر خوشحال نشده بودم

خیلی خسته شدم میخوام برم یه فیلم ترسناک ببینم الان کاملا میتونم حال شخصیتهای فیلم رو درک کنم...فعلا

[ چهارشنبه 14 دی1390 ] [ 4:11 ] [ مهدی ] [ ]

خب بله خودم ملتفطم(درست نوشتم؟)یه چند روز که چه ارض کنم حدود یک ماه هست که نیستم

آقـــاااااا ما حسابی سرمون شلوغه از خروس خون تا بوق سگ مث سگ حسن دَله داریم سگ دو میزنیم

اونم تو این ترافیک,خدا نصیبتون نکنه

چنتا اتفاق باحال این چندروز افتاد مهمترینش این بود که ما چند روز پیش گلاب به روتون رفتیم اونجا که یهو نمیدونم چی شد سوییچ از تو جیبم افتاد رفت تو چاه فاضلاب

هیچی دیگه حالا در ماشین باز بود شیشه ها پایین بودن منم ریموت یدک نداشتیم از رو سوییچ هم یدک نساخته بودم

یعنی به معنی واقعی کلمه نمیدونستم چه غلطی بکنم ساعت 10 شب بود هیچکدوم از بچه های آژانس قبول نکردن که مواظب ماشین وایسن تا برم کلیدساز پیدا کنم چون اون موقع اوج زنگ خور بود

منم با هزار خواهش یکی از رزروشن ها رو گذاشتم چشمش به ماشین باشه تا برم قفل ساز بیارم حالا قفل ساز اومده میگه ماشین شما مدلش 86 سوییچش کامپیوتری نمیشه یدک ساخت باید خود کمپانی واست درست کنه

این حرف رو که زد انگار سطل آب یخ ریخت رو من دیگه تنها امیدم نا امید شد فکر کردم برم چاه بازکن پیدا کنم که همه جا بسته بودن

تا این کارها رو کردم ساعت شد حدودا 12 هیچی دیگه اونشب مجبور شدم تو ماشین بخوابم البته خواب که چه ارض کنم تا صبح کشیک میدادم دزدی معتادی کارتن خوابی چیزی نیاد سراغم البته ماشین جلو آژانس بود ولی خب دیگه...

ولی عجب شبی بود تا صبح رادیو گوش کردم همینطوری از رو بیکاری زنگ میزدم به ملت قطع میکردم به 700-800 تا شماره میس کال زدم یکیشون تا دم صبح باهام اس بازی کرد دمش گرم زنگ میزدم جواب نمیداد آخر نفهمیدم پسر بود دختر بود پیر بود...

دیگه کم کم هوا داشت روشن میشد راننده های روزکار اومدن با چنتاشون رفیق بودم یکیشونو گذاشتم مواظب ماشین باشه البته 10 تومان ناقابل هم بهش شیتیل دادم رفتم با چندتا کلید ساز دیگه هم صحبت کردم تا اینکه...........تا اینکه یکیشون اومد قفل صندوق رو باز کرد رفت براش یه سوییچ ساخت منم که میگفتم عمرا با این سوییچ روشن بشه ولی....ولی روشن شد

یعنی خرکیف شدماااا یارو گفت سوییچ ماشینت عوض شده احتمالا اون کسی که ماشینو ازش خریدم استارت رو عوض کرده بوده خلاصه با 30 تومن سر ته ماجرا هم اومد ولی عجب شبی بود. 

[ شنبه 10 دی1390 ] [ 17:6 ] [ مهدی ] [ ]
یکم مشغله زیاده...

به زودی برمیگردم

[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 4:14 ] [ مهدی ] [ ]
شلام چطولی؟

بعد از یه غیبت صغری من دوباره اومدم هوراااااااااااااا

نمیدونم چی بگم از کجا بگم چطوری بگم با چی بگم نمیدونم خدایی

فقط بگم که درحال کارکردنم از کله سحر تا بوق سگ

آقا همینطوری امام خمینی سبزه که داره پس انداز میشه

این چند روزم که همش بارونی ما هم که زنگ خورمون عالی بود میومدم آژانس سریع یه سرویس میخورد

صاب مرده رادیات بخاری ماشین سوراخ شده بود منم درش آوردم الان بخاری ندارم یعنی تو ماشین میلرزمااااا در حد المپیک ۲۰۱۲ لندن

دیگه جون دلم براتون بگه یه عالمه لباس میپوشم شیشه های ماشینم همشون بالا هستن دیگه شیشه ها بخار میکنن من نه میتونم آیینه بغلامو ببینم نه میتونم عقبو ببینم همینطوری یه دفعه میخوام بپیچم اینور اونور میبینم یکی بوق ممتد میزنه یه عالمه فحش و بد و بیراه بهمون میده

دیگه این خساست هم اجازه نمیده برم دنبال پول خرج کردن فعلا که با سرما و لاستیک صاف و شیشه های بخار گرفته و این چیزا داریم میسازیم

این چند روزه یه عالمه بخاطر زوج و فرد جریمه شده بودم ولی امروز کارت ماشینو آژانسی کردم فردا میرم راهنمایی رانندگی میگم من آژانسی ام اشتباهی جریمم کردن همشو میبخشن یکی از بچه ها اینطوری همه جریمه هاش بخشیده شده بود انقده خوبههههههههههههههه

نمیدونم چرا بدجوری به شبگردی علاقه مند شدم یعنی زنگ میزنم به اراذل(دوستام)اونام همه پایه میریم تا دم صبح ولگردی میکنیم  الانم ساعت نزدیک ۵ صبح تازه از بیرون اومدم آی حال میده آی حال میده

راستی امروز یه اتفاق خوبه دیگه هم افتاد همراه اولم ۵۰۰ شارژ داشت منم گفتم بزنگم به یکی ۵مین بحرفیم شارژش تموم میشه آقا ما زنگیدیم حدود ۲۰مین حرفیدیم قطع کردم دیدم شارژم تکون نخورده

گیر کرده بود منم هرکی شمارش سیو بود زنگ زدم باهاش ۱ ساعت فک زدم

حالا همه گیر داده بودن میخواستن با خطم بزنگن پسره میگفت بده من زنگ بزنم آمریکا به داییم هه

هیچی دیگه ما در حال دل و قلوه دادن با یه حاج خانوم بودیم که یدفه قطع شد و بعد از چندین ساعت شارژم تموم شد

فردا میخوام برم یه سوییشرت سورمه ای خوشجیل موشجیل پیرزن کش بخرم یکم دست از خساست بردارم تا حالا فک کنم ۲ تومان جمع کردم تو یک ماه و نیم به نظرم عالیه

آقا دیگه فعلا حرف خاصی نیست

من برم دوش بگیرم بای

[ یکشنبه 6 آذر1390 ] [ 4:26 ] [ مهدی ] [ ]

پشت چراغ قرمز طبق معمول دستی میکشم و یه سیگار روشن میکنم

تا یه پک میزنم چشمم می افته به ماشین بغلی

یه 206 آلبالویی که یه دختر کم سن و سال پشت فرمونه

منو نگاه میکنه

توجهی نمیکنم پیش خودم میگم شاید براش آشنا به نظر میام

اینور و اونور نگاه میکنم بازم نگاهش میکنم هنوز داره نگام میکنه

تاشیشه رو میکشم پایین باهاش حرف بزنم چراغ سبز میشه

سریع گازشو میگیره منم گوله میکنم پشت سرش

بهش چراغ میدم توجه نمیکنه

میپیچه تو یه کوچه منم به خیال اینکه میخواد نگه داره با هم صحبت کنیم راه می افتم دنبالش

سرعتشو کم میکنه منم فاصلمو بهش نزدیکتر میکنم

تو کوچه های پیچ در پیچ راهشو ادامه میده

تو عمرم اینجاها نیومدم

هزارتا فکر از ذهنم عبور میکنه

یعنی عاشق من شده

یعنی انقدر جذابم

تو دلم یه دلشوره شیرین هست

یه چیزی ته دلمو قلقلک میده

حس برتری ازم لبریز میشه

تو یه کوچه بن بست توقف میکنه از ماشین پیاده میشه

بهم اشاره میکنه بیا جلو

پیاده میشم

خوشبخت ترین پسر دنیا در این لحظه بدون شک منم

انگار یه چیزی تو دستشه

لبخند میزنه

میرم نزدیکتر

یه دفعه چهره اش اخمو میشه

مکث میکنم

چیزی که تو دستش بود رو پرت میکنه طرفم

احساس میکنم یه چیزی خورد به سرم

به خودم میام

سرمو از رو فرمون بلند میکنم

دختره تو 206 آلبالویی بغل دستم بهم فحش و بد و بیراه میگه که چرا اینطوری نگاش میکردم

چراغ سبز شد اون میره و من می مونم و یه دنیا حسرت که چرا بازم با دیدن 2تا چشم زیبا وسوسه شدم

برای بار هزارم توبه میکنم که دیگه دنبال این مسخره بازیا نباشم

 

[ یکشنبه 22 آبان1390 ] [ 4:16 ] [ مهدی ] [ ]

مثل......دارم کار میکنم این چند روز

از ظهر تا آخر شب سرکارم

دستی دستی خودمونو بدبخت کردیماااا بیکار بودم کیف دنیا رو میکردم آخه من نه زن دارم نه بچه نه به پول احتیاج دارم نمیدونم چرا اومدم سرکار

کارش سنگین نیست فقط دیگه وقت آزاد ندارم چند وقته دوستامو ندیدم خونه فامیل نرفتم حتی جمعه و همه روزای تعطیلم میام سرکار

وااای خدا خسته شدیم این چند روز چقدر برف و بارون باروندی یکم آفتاب بده حال کنیم

اونروز مسافر داشتم واسه طرفای آبعلی افسر همه ماشینا رو نگه میداشت هرکی زنجیر نداشت ماشینشو میخوابوندن حالا شانس آوردم من همون روز زنجیرچرخ خریده بودم

حالا منو نگه داشته میگه بیا زنجیر ببند ببینم بلدی من بدبختم تا اون موقع اصلا زنجیر چرخ نبسته بودم همینطوری داشتم پیش خودم میگفتم چه غلطی بکنم  که یه پرشیا با سرعت از کنارمون رد شد افسره با همکارش سوار ماشین شدن راه افتادن طرف پرشیا منم خدایی خیلی خوشحال شدم

هیچی دیگه طرفو رسوندم آبعلی برگشتن دهنم آسفالت شد مه پیچیده بود نمیشد ۵ متر جلوتر رو دید منم بنزینم آخر آخرش بود گفتم الان بنزینم تموم بشه که خاک بر سر میشم تو این وضعیت حالا کی میاد به من بنزین بده

دیگه شانس آوردم تا تهران رسیدم تو شهر فقط بارون میومد دیگه رفتم آژانس یه چایی خوردم حالم بهتر شد ولی خدایی چه روز بیخودی بود

امروزم ماشینو بردم کارواش شده مثل عروسک حالا دوباره فردا بارون میاد بازم میشه مثل لجن

از دندونم هیچی شانس ندارم این دندون صاب مرده چندروزه درد گرفته بدجور دکتر میگفت باید عصب کشی بشه یعنی واقعا بدترین درد دنیا دندون درده کاش سرطان داشتم ولی دندونم سالم بود

پ.ن:دردش شروع شد...آی

[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 4:48 ] [ مهدی ] [ ]

اِهـــــه

خب ارضم به حضورتون که بنــا به مشغله های فراوان و اینکه این بنده حقیر بسیار درگیر کار میباشم اینه که خیلی وقت آزاد ندارم و به همین دلیل نمیتونم زیاد آپ تو دیـــت ! بشــم

تو این چند روز اتفاقات زیادی افتاد چنتاشون بامزه بودن چنتاشون غمناک چنتاشون سرنوشت ساز که من الان در یک دوره تنبلی مزمن به سر میبرم و حال ندارم هیچکدومشونو بنویسم

خیلییی حالم بده سرما خوردم به طرز فجیـــح

چند روز پیش با بچــه ها کل انداختیم با آستین کوتاه بریم پارک جمشیدیــه

وااای اون روزم بارونی بود و سرد

با ماشین رفتیم جمشیدیه تو ماشین که بودیم بخاری روشن بود حال میکردیم نمیدونستیم قراره چه بلایی سرمون بیاد

آقا ما ایستگاه دوم جمشیدیه بودیم که دیدیم دیگه هیچ رقمه راه نداره بریم بالا یعنی بگم مه بود در چه حــد

هیچی دیگه ولی از اونجایی که ما بسیار کلــه خر هستیم هیچکدوممون کم نیاوردیم و شروع کردیم به بالا رفتن من خودمو بگم که داشتم به معنی واقعی کلمه قندیل میبستم احساس میکردم خون تو رگام منجمد شده

انقدر مه شدید بود 5 متر جلوترو نمیشد دید

وااای صدای گرگ و شغال و این چیزا هم میومد یعنی من برای اولین بار در طول زندگی مثل..(حیوان با وفا)گرخیده بودم

هیچی دیگه ما ساعت 12 جمشیدیه بودیم ساعت 5 صبح اومدیم خونه

یعنی هنوزم که هنوزه اثرات اون شب تو وجودم هست خیلی حالم بده خوشم نمیاد برم دکتر مثل بچه مثبتــا

اون روز اول که خیلی تهران بارون میومد یه پیرزن و پیرمرد وایساده بودن کنار خیابون من دیدم که جلوشون یه چاله هست که توش آب خیلی جمع شده ولی سرعتمو کم نکردم

وااای انقدر آب پاشید بهشون خیس خالی شدن

فکر کنم آه اونا منو گرفت

آخه 2تا بدبیاری دیگه هم آوردم که نمیشه گفـــــت

[ دوشنبه 9 آبان1390 ] [ 4:2 ] [ مهدی ] [ ]

امروز یه عاااالمه گشتم دنبال شطرنجی آهن ربائی تاکسی اما مگه پیدا شد؟

بعد ازظهر طرفای ساعت 7 یه سرویس خورد واسه قیطریه یه پیرزنه بود سوارش کردم از اون اول تا اون آخر یه ریز فک میزد از اون غرغروها

مگه میذاشت سرعتم از 40 تا بیشتر بشه؟

تازه آخرسر برگشته میگه من که راضی نبودم از رانندگی شما

2ساعت تو کوچه پس کوچه های قیطریه داریم دنبال آدرس خانوم میگردیم آخرسر دامادش زنگ زده که باید بریم چیذر نه قیطریه

یعنی دوست داشتم پیر نبود میاوردمش پایین یه دل سیر میزدمش کرایه هم خیلی کم داد نمیدونم میخواس واسه کجا پولاشو جمع کنه؟

امروز خیلی سرمون شلوغ بود زنگ خور بالا بود تا میومدم آژانس یه سرویس میخورد بهم

خلاصه که من عاشق این شغل جذاب و دوست داشتنی شدم فقط اگه مسافراش مثل اون پیرزنه نباشن

امشب نمیتونم بخوابم ظهر زیاد خوابیدم باید بیدار باشم چون ساعت 6 باید بریم بهشت زهرا مراسم سالگرد بابابزرگم

.آخییییی چه زود یه سال گذشـت

...همین الان چشمه جوشان اشعارم غــُـلغــُـل زد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رفتی آسوده شدی از غم و دشواری ها..کوه غم بود دلت بار دلازاری ها

گاه از سوی عزیزان و گهی از ره دوست..کار بیگانه نبود اینهمه دشواری ها

[ جمعه 29 مهر1390 ] [ 3:23 ] [ مهدی ] [ ]

آقــــاااا از امروز عصر رسما تو یه آژانس تاکسی تلفنی مشغول به کار شدم

اونم چی؟تو نارمک-اونم چی؟با زنگ خور بالا-اونم چی؟با کلی راننده هم سن خودم-اونم چی؟با درآمد بالای 50 تومن روزانه-اونم چی؟با یه عالمه بنزین 100 تومنی

اونم چی؟زهر مارو اونم چی

امروز از ساعت 4 تا 12:30 مشغول شغل شریف و خطیر حمل و نقل مسافر بودم چه حالی داد 2تا تیریپ رفتم اومدم دیدم 3 ساعت گذشت

برای من که در به در دنبال یه کار خوب بودم این کار یعنی ...یعنــــی........یعنـــی........ خب الان واژه مناسبی به ذهنم نمیرسه

هنوز یه روز نیست رفتم سرکار یه طومار بلند بالا نوشتم از لیست نیازمندیهام

طبق معمول امروز با مامان حرفم شد

شام آبگوشت درست کرده منم که حالم از این غذای چندش به هم میخوره

گفتم این چیه؟

گفت مردم تو سومالی دارن برگ درخت میخورن تو ناز میکنی اینو بخوری؟

گفتم چه ربطی داره حالا منم برم برگ درخت بخورم؟

اعتصاب کردم نخوردم ولی وقتی خوابید رفتم تو آشپزخونه یه چیزایی پیدا کردم ریختم تو خــندق

 کارام داره ردیف میشه شاید تا عید برم اونور

چند روز پیش تو خونه صحبت شد مامان گفت بری اونور دلت برای ما تنگ نمیشه؟

گفتم نه

گفت خاک تو سرت

من خیلی بی احساسم دل ندارم عاطفه ندارم ترحم ندارم هرچی سلول محبت تو بدنم بوده از بین رفته

): الان که هستم نمیدونن کی هست وقتی برم بازم نمیفهمن کی رفت 

پس کی فردا میشه من میخوام برم سر کــــــار

[ چهارشنبه 27 مهر1390 ] [ 2:40 ] [ مهدی ] [ ]
حس آپ کردن ندارم..!

[ جمعه 22 مهر1390 ] [ 2:51 ] [ مهدی ] [ ]
امروز به هرکی زنگ زدم در دسترس نبود

منم گفتم بیخیال دیگه باید تنها بزنم بیرون

تو محل داشتم میچرخیدم حسین اینا رو دیدم.داشتن میرفتن تیراژه

گفتن تا آخر شب الافن با اونا داشتیم میرفتیم رو به پارک پردیسان که رضا زنگید

گفت وسیله نداره میخواد بیاد بریم بیرون رفتم سوارش کردم رفتیم پردیسان قلیون کشیدیم زدیم رقصیدیم بدمینتون بازی کردیم یه عالمه خوشحال بودیم بیخود و بیجهت

اونجا بودیم دوستای حسین زنگیدن اونام اومدن پردیسان شدیم حدودا ۲۲ نفر!!

کل پارکو ترکوندیم رفتیم آب و آتش.اونجا زیاد خبری نبود ۳۰ مین آب و آتش بودیم

برگشتنی تو اتوبان کولاک کردیم.فقط من ماشین داشتم ۳ نفر سوار ماشین من بودن بقیه ۲نفر ۲نفر-۳نفر ۳نفر سوار موتور بودن تو اتوبان حقانی لایی بازی میکردیم ۶۰ بار نزدیک بود تصادف کنیم چه حالی داد

 شب دیر رسیدم خونه (طــبق معمول) مامان خیلی شاکی بود منم اعتصاب کردم شام نخوردم

خیلی گرمم بود رفتم کولر روشن کنم مامان هی کولرو خاموش میکرد هی من روشن میکردم هی اون خاموش میکرد هی من...

سر همین قضیه بازم بحثمون شد گفتم اعتصابمو ادامه میدم فردا هم هیچی نمیخورم

البته وقتی مامان اینا خوابیدن رفتم قایمکــی غذا خوردم خیلـی حــــــال داد!

پ.ن:اکیپ ما بهترین اکیپ دنیاس

[ شنبه 16 مهر1390 ] [ 1:49 ] [ مهدی ] [ ]
صبح ســاعت ۱۰ مدیر ساختمون زنگمونو زد گفت بیا در انباریتونو رنگ کن !!

منم خوابه خواب بودم گفتم میخوام برم حموم.

اومدم خوابیدم تا ظهربیدار شدم ناهار خوردم رفتم دوش گرفتم ۲ساعت جلو آیینه با زُلــفام ور رفتم و نزدیکای غروب زدم بیرون ماشینو بردم تعویض روغنی بعدشم رفتم محله سابق.

رضا رو دیدم فشن کرده بود با دوس دخترش بود سوارشون کردم رفتیم چرخیدیم دوست دخترش گفت بریم دنبال یکی از دوستام که تو هم تنها نباشی منم گفتم نه مرسی جدیدا تیریپ تنها حال میکنم.

رضا اینا رو پیاده کردم چنتا دیگه از بچه ها رو سوار کردم رفتیم پارک پرواز همه هرچی از دهنشون دراومد بهم گفتن آخه هوا خیلی سرد بود البته برای من که گرم بود.

تا حدود ۱۱ اونجا بودیم قلیون میکشیدیم مامورای پارک اومدن قلیون رو بردن خودمونم میخواستن پرت کنن بیرون که همگی یکم خودشیرینی کردیمو زبون ریختیم که خدارو شکر کار به جاهای باریک کشیده نشد.

دیر رسیدم خونه حدودا ساعت ۱:۳۰ تا رفتم تو دیدم مامانم گوشی به دست نشسته رو به روم گفت پسره ×××××× تا الان کدوم****** بودی؟ ¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤ شده؟چرا هرچی زنگ میزنم گوشیت خاموشه؟دست کردم تو جیبم دیدم گوشیم خاموش شده و من نفهمیدم.

سریع دویدم تو اتاق و درو بستم خیلی حال داد...

پ.ن۱:این مدیر ساختمون جدیده خیلی بیخوده قبلی باحال بود پول شارژم به زور بهش میدادن ولی این یکی میخواد همه جای آپارتمان رو بازسازی کنه.

پ.ن۲:خاطرات کوتاه حالش بیشتره تا اینکه الکی خاطره رو کِش بدی.

 

[ جمعه 15 مهر1390 ] [ 3:39 ] [ مهدی ] [ ]

امروز اتفاقات زیادی نیفتاد.تا ظهر خواب بعدشم حموم بعدشم ماشینو بردم مکانیکی بعدشم تا غروب پلی استیشن بعدشم حاضر شدم بعدشم...(چقدر گفتم بعدشم)

رفتم هف حوض.این دوران بی گوشی بودن خیلی حال میده کلا هیچ وقت در دسترس نیستم ولی از یه لحاظ خیلی بده شماره همه بچه ها تو گوشی بود و گوشی هم که....!(توسط پسر خاله ۳ سالم ترکید)

نشد به بچه ها بزنگم همینطوری نشستم رو نیمکت های پیاده رو.چنتا پیرمرد هم نشسته بودن و همش داشتن ازگذشته حرف میزدن منم خواه ناخواه گوش میدادم چه چیزای خوبی از گذشته میگفتن.

مردم رو نگاه میکردم.دخترا-پسرا-بچه ها و...ساعت کم کم شد نزدیک ۱۱ که راه افتادم به سمت خونه تو راه افتادم لا به لای ماشینهایی که دنبال ماشین عروس بودن..منم از خدا خواسته ولووم ضبط رو بردم تا بالاترین حد و با اونا تا یه مسیر طولانی همراه شدم.ماشین عروس جلو میرفت منم دنبالش بوووق بوووق

پ.ن:این قالب نارنجی چه باحاله هروقت میام تو وب دلم باز میشه

[ پنجشنبه 14 مهر1390 ] [ 4:23 ] [ مهدی ] [ ]

ParkWay

امشب بیشـتـر از 20 بار با ماشیــن پــارک وی تا تجـــریش رو بالا,پــایـین کردم

نمیدونم واقعا دنبال چی میگشتم ولی اعتراف میکنم عاشــــق این قسمت از ولیعـــصـرم!

دیگه یه جورایی شــدم؛متـفاوت تر از گذشتـــه

قبلا تو وب واسه خودم برو بیایــــی داشتمااا

اما الان واسم مهم نیست کسی بهم سر بزنه یا نه حتی مهم نیست کسی برام کامنت بذاره یا نه با خیلی از انسانهای مجازی سلام علیک اینترنتی!داشتــم

شاید اگه الان یکی از بچه های قدیم یه دفعه سر بزنه و ببینه آپ کردم خیلی تعجب کنه

آخه من واسه خودم خیلی بچه معروف بودمااا؛خیلـــی

احساس میکنم هرچی عاطفه و احساس و محبت تو وجودم بوده از بین رفتــه.دیگه وقتی سر چهارراه یه زن فال فروش با بچه ای که بغلشه میاد به سمت ماشین,شیشه هارو میدم بالا و سرمو میچرخونم به یه طرف دیگه

وقتی بچه های کوچولو میان جلو ماشین اسپــند دود میکنن سرشون داد میزنم که برو اینجا دود راه ننــداز!

الان شخصــیت خودمو دوست دارم...بی احســاس و دل سنـــــگ

[ چهارشنبه 13 مهر1390 ] [ 3:32 ] [ مهدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میخوام ادامـــه بـدم...
لینک دوستان
امکانات وب